تبليغاتX
میرزا بنویس
مروری بر کتاب زمستان 62 نوشته ی اسماعیل فصیح - چاپ اول 1366

کاریکاتور جنگ

  " يك روز لابد در آينده اي نه چندان دور ، يكي از تاريخ نويسان ريش بزي دانشگاه مخزن علم و ادب تهران ، كه در كوران اوضاع فعلي نخواهد بود ، جنگ ايران و عراق را در سالهاي اول جمهوري اسلامي بررسي خواهد كرد . او سعي خواهد كرد از طريق تجزيه و تحليل كامپيوتري اطلاعات و عوامل و متغيرها بفهمد دليل اينكه صدام حسين درست در هفته ي جشن آغاز ششمين سال انقلاب اسلامي دست به حمله به شهرهاي ايران زد و ايران را مجبور به مقابله به مثل كرد چه بود . سعي خواهد كرد بفهمد چرا جنگ تحميلي خونين چهار ساله به كثيف ترين صحنه هاي خود رسيد و البته نخواهد فهميد و مرتب ريش بزي اش را خواهد خاراند . "

    اينها بخشي از مونولوگ هاي جلال آريان راوي داستان زمستان ۶۲ است . داستان خواندني و به غايت جذاب مقطعي از زندگي دو نفر كه از قضاي روزگار در سفري به اهواز همراه هم ميشوند و زير موشك و بمب و آژير ضد هوايي و در ميانه ي آشوب و هرج و مرج اهواز جنگ زده ي زمستان ۱۳۶۲ ، مدتي را در اين شهر مي گذرانند : يكي منصور فرجام ، جوان متخصص كامپيوتر و درس خوانده ي فرنگ كه مادري پير دارد در اهواز و بعد از ماجراي تلخ مرگ ناگهاني نامزد امريكاييش ، ناز و نعمت امريكاي آرام را به سوداي وطن رها كرده و در اوج جنگ ويرانگر تحميلي بنا به دعوت شركت نفت جمهوري اسلامي و براي تاسيس مركز آموزش تكنولوژي كامپيوتر به اهواز مي آيد . و ديگري هم همين جلال آريان ، استاد بازنشسته ي دانشكده ي صنعت نفت كه او هم در اين سفر پيشنهادي مبني بر ارائه ي يك دوره كلاس گزارش نويسي دريافت ميكند و در مقطع زماني اي كه داستان در آن جاريست ، ساكن اهواز ميشود .

در اينجا ذكر اين نكته ضروريست كه مقصود نوشته ي حاضر تنها بررسي كتاب ( و نه صرفا داستان ) از زاويه ي نگاهيست كه نويسنده ي آن به جنگ در مقطع زماني زمستان ۶۲ دارد و به همين منظور از بررسي ساير لايه هاي داستاني ( كه البته در مقام خود جاي گفتگو و بازبيني بسيار دارد ) صرفنظر شده است .

    اسماعيل فصيح قصه را از همان ابتدا با تشريح المان هاي فضاي كاريكاتور گونه ي اهواز در روزهاي جنگ ( و در مقياس بزرگتر همه ي ايران ) كليد ميزند : منصور فرجام كارشناس ارزشمند كامپيوتر كه از همه ي امكانات زندگي مرفه در امريكا گذشته و براي خدمت به كشور آمده ، در همان بدو ورود بعد از بلاتكليفي ناشي از بي برنامگي ميزبانانش ، متوجه ميشود كه اصلا اتاقي در هيچ هتلي براي او رزرو نشده و بناچار به همراه همسفرش جلال آريان ( كه حالا كمي هم نسبت به او احساس مسئوليت پيدا كرده ) به كمپ هاي اسكان موقت صنعت نفت ميرود . البته آن " مركز مستطاب تكنولوژي " هم كه فرجام براي تاسيسش به ايران آمده هيچگاه تا پايان حضور او در داستان تاسيس نميشود چرا كه " برادران متعهد " تشكيلات صنعت نفت ، بجاي آنكه به فراهم كردن تجهيزات و امكانات فني آن اقدام كنند در كار نصب پوسترهاي " مرگ بر امريكا " و " اسراييل بايد از روي زمين محو شود " به در و ديوار خالي ساختمان مركز وقت مي گذرانند ! و اسماعيل فصيح هنرمندانه از همه ي اينها در كنار هم استفاده مي كند تا كاريكاتور جامعه ي ايدئولوژي زده ي روزهاي جنگ را به زيبايي برايمان تصوير كند . چنان جامعه اي كه در آن منصور فرجام ( با ذكري كه از احوال او آمد ) بايد پيش از استخدام رسمي در " امتحان ايدئولوژي " شركت كند و چقدر هم اين اوضاع بلبشو و مضحك را خوب ريشخند ميكند آن فصل از كتاب كه فرجام بعد از امتحان از آريان مي پرسد :

 -  ميدانستي براي مرد بعد از غسل جنابت وضو مستحبه بگيره اما براي زن واجب ؟  و آريان هم در پاسخ ميگويد :

-   از من راجع به مراسم قبل از غسل جنابت بپرس !

( راستي آن امتحانات دشوار ايدئولوژي و گزينش هاي كذايي سالهاي قبل كه يادتان هست ؟! )

البته نمونه هايي از اين دست تا دلتان بخواهد در قصه پيدا مي شود . از خود جبهه هاي جنگ بگيريد كه  " حاج آقا ( و شايد هم حاج آقاهايي ) آنجا هستند كه به رزمنده ها در كار نوشتن وصيت نامه كمك ميكنند تا  سبكبال شوند " ( نقل به مضمون ) و روزنامه هايي كه هر روز وصيت نامه هاي پر طمطراق شهدايي را در صفحات اول خود چاپ ميكنند كه بعضي هايشان به دليل بيسوادي حتي نامه ي ساده اي هم نمي توانستند بنويسند و حالا چنان متون جانگداز و سنگين ادبي اي از آنها بعنوان وصيت نامه چاپ شده است ! و جملگي هم در وصيت نامه براي ادامه ي راهشان به همان شعار رايج " راه قدس از كربلا ميگذرد " استناد كرده اند . شعار ايدئولوژيكي كه مي دانيم آن روزها به مثابه سوخت موتور محركه ي جنگ بود براي ما كه به مرزهاي قبليمان رسيده بوديم و حالا در حال پيشروي بودیم و " فتح " در " خاك كفر " ! فصيح البته اين شعار را هم از تيغ گزنده ي هجو و طعن خود بي نصيب نمي گذارد آنجا كه با ريشخند به تابلوهاي جابجا نصب شده ي " كربلا ۱۲۵۰ كيلومتر " اشاره ميكند كه در آن روزها در جاده هاي جنوبي كشور ديده ميشد و قرار بود القا كننده ي تعلق كربلا به خاك ايران باشد ! 

در همان جبهه ها جوانكي هست كه آن قدر تحت تاثير تبليغات ايدئولوژيكي كه هر صبح و شب از رسانه هاي جمهوري اسلامي پخش ميشود ، به امداد غيبي و حضور امام زمان در جبهه ها اعتقاد پيدا كرده كه سنگر رها ميكند دربدر " از اين خاكريز به آن خاكريز به دنبال آقا ميگردد " ! و جواني ديگر هم كه در همين جنگ بر اثر اصابت خمپاره از دو چشم نابينا شده و حالا " با افتخار نقش تلفنچي را در جبهه ايفا ميكند " ! و جلال آريان  همه ي اينها را مي بيند و براي ما روايت ميكند و وقتي در مقام مقايسه ي خود با با اين خيل آرمانخواهان افراطي بر مي آيد ، چاره نمي يابد جز آنكه ( شايد از زبان طبقه ي عقيدتي اي كه او نمايندگي ميكند ) بگويد :

" من اهل نور و ايمان نيستم . من اهل خاكم و بد . صحنه ي مبارزه ي من جاي ديگريست . مثلا در رختخواب ! "

و البته آنچه در كيسه ي راوي از هجو و ريشخند هاي جنگ و تبليغات آن مي بينيم محدود به اينها هم نميشود و در فصلي ديگر نقل ميكند كه :

" از طرف صندلي لاله صداي ياوه هاي تبليغاتچي هاي صدام ( از راديو ) مي آيد و نابودي ايران و شهرهاي ايران و از طرف دكتر صداي اخبار و شرح خرابيهاي شهرهاي عراق . " كه با اندكي تحمل قابل دريافت است كه در جمله ي دوم هم منظور از صداي اخبار چيزي جز همان ياوه نيست ، گيرم اينجا بنا به معذوريت نمي توانسته از اين كلمه استفاده كند .

    اسماعيل فصيح در اين داستان براي آنكه ديدگاه طبقات فكري مختلف زمان جنگ را پوشش دهد از همان فصل هاي آغازي با ورود كاراكترهايي بنمايندگي از بعضي از اين طبقات كار را پيش مي برد :

خانواده ي دكتر يارناصر كه ساكن اهواز است و در اين روزهاي بمب و موشك و ويراني ، بنا به مسئوليت حرفه اي خويش ( و نه تحت تاثير آرمان يا ايدئولوژي اي خاص ) عليرغم اينكه امكانات خروج از كشور و زندگي امن و آرام برايش مهياست ، در اهواز مي ماند و صبح و شب در بيمارستانهاي شهر به مداواي مجروحين جنگي مشغول است . ( گرچه كه گيرم در دل همين جنگ شب نشيني و باده خواري را هم تعطيل نكرده و هر از گاه با هم قطارهاي خود مجالس " عزيزان قدر يكديگر بدانيد " هم برگزار ميكند ) .

مريم جزايري همسايه ي دكتر يارناصر كه پيش از انقلاب از كارمندان رتبه بالاي صنعت نفت بوده و حالا پس از اعدام سياسي شوهرش تنزل رتبه پيدا كرده و با محدوديت ها و مزاحمت هايي كه حاج آقايي بنام ابوغالب ( از آن تيپ هاي حزب اللهي رانت خوار و با نفوذ آن روزها كه در اعدام شوهرش هم گويي مسبب اصلي بوده ) برایش ایجاد کرده ، به سختي روزگار ميگذراند و البته ممنوع الخروج هم هست و نميتواند براي ديدن فرزندش به خارج از كشور برود .

بيژن جزايري و همسرش كه ظاهرا قرارست نقش نمايندگي طبقه ي نوكسيه ي شهرنشين را بازي كنند كه اسماعيل فصيح جايي از زبان آريان در توصيف همسر جزايري ميگويد : " او اولين زني بود كه مي ديدم هر گوشش دو سوراخ براي گوشواره دارد ! "

در كنار اينها كلفت پير و ستمديده اي هم هست كه در خانه ي مريم جزايري كار ميكند . ننه بوشهري كه سه پسرش در جنگ شهيد و اسير و موجي شده اند و دو تاي ديگر هم به همراه پدرشان آواره ي كويت . او به وضوح ديدگاه و تعريف مشخصي از اين جنگ ندارد ( كه البته ناشي از كمبود دانش و شناخت سياسيست )  و بنا به مختصات طبقه اي كه نماينده اش است انتظار جز اين هم نيست . حضور ننه بوشهري در اين داستان تنها در همان فحش ها و لعن و نفرين هاي نواري اي است كه به هر بهانه نثار عاملان و آتش افروزان اين جنگ ميكند . ( كه البته باز هم با قطعيت مشخص نيست كدام طرفشان )

از نسل جوانتر هم چند نفري در داستان حاضرند . مسعود عدالت فر جوان لاابالي و عياشي ( تا آنجا كه هميشه در جيب بغل خود بطري جيبي اي مشروب دارد ) كه در آستانه ي خروج از كشور است و " شوخي هاي كثيف "او و قهقهه هاي مستانه اش در فصل مهماني منزل جزايري كه با هنرمندي نويسنده در كنار گريه ها و آه و نفرين هاي جانسوز ننه بوشهري قرار گرفته ، بخوبي فضاي متناقض حاكم بر آن جمع نا متجانس را ترسيم ميكند . لاله و فرشاد هم دو جوان دلداده ي يكديگرند كه از فصلي به بعد عشق آن دو به يكديگر و سپس ورود منصور فرجام به ميان آنها و دل باختن او به لاله ، نيروي محرك قصه ميشود . فرشاد جوانكي كه از بخت نامراد تازه مشمول خدمت سربازي شده و عليرغم اينكه كمترين اعتقاد و پيوندي به اين جنگ ندارد ، بايد تا چند روزي ديگر جامه ي رزم به تن كرده و روانه ي جبهه شود . باز از لطائف داستان پردازي فصيح ، حضور ادريس آل مطرود ( فرزند خدمتكار قديمي خانه ي آريان ) در كنار فرشاد است . پسركي كه از ابتداي جنگ در حالي كه ۱۵ - ۱۶ سالي بيشتر نداشته ، داوطلبانه عازم جبهه شده و اكنون كه يك دست خود را نيز از دست داده هنوز به جنگ و دفاع تا سرحد جان معتقد مانده . اعتقادي كه داستان جابجا سعي در اثبات تلقيني و غير آگاهانه بودن آن ميكند . در واقع ادريس نماينده ي جوانان ( و بعضا نوجوانان و حتي كودكان ) نورسيده ايست كه تحت تاثير تبليغات ايدئولوژيك رايج ، با ذهني سفيد و نانوشته پا به عرصه ي جنگ گذاشتند تا جبهه برايشان نه تنها ميدان رزم كه كلاس عقيدتي فرمانده ها و ايدئولوگ هاي فراوان آن روزها باشد . كلاسي كه تاثير آموزه های ( القائات ؟ ) آن را در فصلي كه ادريس با آريان همسفر است به روشني مي بينيم در جملات قالبي و بعضا از بر شده اي كه او به زبان مي آورد .

و اما در كنار همه ي اينها منصور فرجام ۲۵ ساله هم هست كه از ميانه ي راه داستان درگير تئوري شهادت ميشود و سرانجام نيز خود در پاياني ( با شكوه ؟؟ ) به پاي آنچه كه  " عشق مرگ " يا " مرگ عشق " مي نامدش جان مي بازد و در گورستان " شهيد آباد " ، آنجا كه بقول جلال آريان هر گورش گور عشق است ، براي هميشه ميخوابد ...

 سخن اما به درازا نكشد . در باب منصور فرجام و سرنوشت او كه يكي از مايه هاي اصلي قصه بود ، اينقدر ميتوان گفت كه اگر قرار باشد داستان را از زاويه ي شخصيت و فرجام او بنگريم ، خود نوشته ي مستقلي خواهد شد كه مجالي ديگر مي طلبد و اگر فرصتي حاصل شود پرداختن به آن هم بسیار شایسته و حاوی نکته هاست برای خواننده ی جویا  . اما غرض من از اين نوشته چنان كه در پيش هم آمد و البته از عنوان برگزيده هم بر مي آيد ، بررسي اجمالي فضاي كاريكاتوري سالهاي مياني جنگ بود كه زمستان ۶۲ تصويري جامع از آن ارائه ميكند . و از اينرو قصه درازتر نميكنم تا اين نوشته همين قدر كه هست ، فتح بابي باشد براي نگارنده و هم البته اهل كتاب كه هر يك از زاويه ي ديد خود به بررسي اثر ماندگار و ارزشمند اسماعيل فصيح بپردازند .

مرتبط :

اسماعیل فصیح : خیلی دوست دارم از زمستان ۶۲ فیلم بسازند

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 |

محمد علی موحد و همه ی مردان شاه
از الطاف کار تحقیق و جویندگی یکی هم اینست که هر چه بیشتر در میان منابع و اسناد جستجو کنی لاجرم به نکته ها و اطلاعات سالم تری میرسی و چه بسا در این میانه گاهی مواجه شوی با اینکه مطلبی را که در جایی خوانده ای منبع دیگری از اساس رد کرده باشد و سندی قابل اتکا نیز آورده باشد تا دیگر به تردید و گمانه زنی گرفتار نمانی .

   چندی پیش در مطلبی که در آستانه ی بیست و هشت مرداد نوشته شد ، کتابی معرفی کرده بودم بنام همه ی مردان شاه . تالیف استیفن کینزر . کتاب ، شرح قصه ی کودتای بیست و هشت مرداد بود که چون زبانی روایی داشت و داستان را آنگونه با هیجان ها و جاذبه های داستانی نقل کرده بود ، خواندنش برای اهل کتاب به نظرم خالی از لطف نیامد . هم از آن جهت که بهانه ای میشد برای یک دوستدار تاریخ که در آن روزها پرونده ی کودتا را باز هم ورقی بزند و هم بیشتر از اینرو که میدانم مخاطب عام ، حوصله ی خواندن کتاب های قطور تاریخی که مملوست از پاورقی و پی نوشت های عریض و طویل ندارد و این کتاب به لطف داستان گونه بودنش میتواند بدون سر رفتن حوصله ی خواننده ، نکته ها به او بیاموزد از تاریخ همین پنجاه و چند سال قبل کشورش .

باری ، چیزی نگذشته بود که کتاب ارزشمند خواب آشفته ی نفت ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 |

بار دیگر 28 مرداد
 

بیست و هشت مرداد نزدیک است . تا چند روزی دیگر پنجاه و دومین سالگرد کودتای انگلیسی امریکایی که منجر به سقوط دولت نخست وزیر ملی گرا محمد مصدق شد فرا خواهد رسید و از هم اکنون روشن است که فرصت مغتنمیست این روزها برای اهل قلم تا این پرونده را دوباره باز کنند و غبار از صفحات آن بزدایند . طرفه آنکه دوستداران تاریخ و بویژه تاریخ معاصر ( که نگارنده نیز خود در شمار آنان است ) هم مجالی نیکو می یابند تا بار دیگر چند برگی به آرشیو دانسته های خود از تاریخ معاصر کشورشان افزون کنند .

    به همین بهانه از چند روزی قبل کتابی در دست گرفته ام ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 |