<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میرزا بنویس</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 Dec 2006 16:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میم مثل منطقی که در میم مثل مادر وجود ندارد !</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i10.tinypic.com/2zqvkzm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر چند که رسول ملاقلی پور در دفاع از میم مثل مادر ، ایده ی اصلی فیلم خود را تکریم مقام والای مادری عنوان میکند&amp;nbsp; ( هدفی که به&amp;nbsp;باورم لا اقل در مورد مخاطب عام به بار نشسته است ) ، باز هم نمیتوان از فصل مشترک انتقادات منتقدینی که فیلم را بیش از میزان مجاز و لازم تلخ و سیاه می بینند گذشت : این همه رنج بی حساب و تمام نشدنی که در لحظه لحظه ی فیلم جاریست مخاطب را آزار میدهد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; میم مثل مادر فیلمی است که مخاطب عام را نزدیک به دو ساعت روی صندلی سینما میخکوب میکند و در این مدت با برانگیختن عمیق ترین امواج عاطفی چنان کنترلش را بدست میگیرد که لحظه ای هم به منطق آنچه که در حال روایت بر پرده ی نقره ای است&amp;nbsp;تامل نکند : سپیده زن جوانیست که در جنگ شیمیایی شده و اکنون مطلع میشود که این مسئله منجر به معلولیت&amp;nbsp;جنینی که در رحم دارد خواهد شد . او علیرغم میل باطنی به درخواست شوهرش تن به سقط جنین می دهد . اما این جای کار است که فیلمنامه اصرار دارد این بچه ی معلول بدنیا بیاید تا بستر دراماتیک لازم برای ادامه ی مسیر فیلم که چیزی جز &lt;EM&gt;مجلس شبیه در ذکر مصائب مادر &lt;/EM&gt;نیست از بین نرود ! و از همین جا هم هست که دست انداز های منطق داستان شروع به خودنمایی میکنند . در حالی که برای سقط جنین در موارد خاص مثل معلولیت جنین راهکارهای قانونی ای وجود دارد ( حد اقل در چند سال اخیر ) ، همسر دیپلمات سپیده او را به آن خانه ی مخوف ( که تلاش فیلم در نمایش گل درشت تصویر آن به مثابه یک کشتارگاه کاملا واضح است ) می برد و در آنجا هم تنها بر سر یک سوال و جواب ساده چنان دعوایی بین سپیده و آن خانم ظاهرا دکتر ( که بنا به طبیعت کارش باید هر روز با این مسائل سر و کار داشته باشد ) در می گیرد که منجر به فرار سپیده از معرکه و در نتیجه مخالفت او با سقط جنین می شود . اما فیلم زیرکانه با نمایش ضجه ها و فریادهای زنی که قبل از سپیده به اتاق دکتر رفته و بعد هم تصویر رقت انگیز آن تشت پرخون و جنین ، موفق به برانگیختن تنفر و انزجار و در عین حال دلسوزی مخاطب شده و به این ترتیب او را به راحتی از پرسیدن ساده ترین سوالات دور نگه میدارد . سوالاتی نظیر اینکه که چرا آن همه دعوا ؟ و یا چرا اصلا شوهر ظاهرا با نفوذ و کاردان سپیده او را برای سقط جنین به یک جای بهتر و مناسب تر ( که میدانیم در تهران کم نیست ) نمی برد ؟!&amp;nbsp;در هر&amp;nbsp;حال بعد از این سکانس ظاهرا سهیل بار دیگر رضایت سپیده را جلب میکند و این بار&amp;nbsp;قرار به استفاده از روش تزریق برای سقط جنین میشود . این بار هم اما فیلمنامه گویی بنا ندارد که بچه ی کذایی را از دست بدهد و آنقدر او را سفت و سخت به شکم مادر دوخته که با آن همه راه رفتن های سرگیجه وار و تلوتلوخوران سپیده ( که در جهت ایده ی اصلی فیلم - تلخی و ترحم برانگیزی بیشتر - اسلوموشن هم گرفته شده بود ) و برخورد او به در و دیوار و میز و صندلی هم بچه از جایش جم نمیخورد ! و تازه مسئله اینست که همه ی اینها را باید وقتی مورد توجه قرار دهیم که به این سوال اساسی جواب داده باشیم : اصلا چند زن مثل سپیده هستند که با وجود اطلاع از معلولیت فرزندشان خواهان بدنیا آوردن او با همه ی دردها و رنج های محتوم آینده اش باشند ؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; داستان پیش میرود و فرزند معلول سپیده بالاخره به دنیا می آید و در حالی که ما هیچ چیزی از جریانات واقع شده نمی بینیم ، شوهر سپیده&amp;nbsp; او را ترک کرده و غیبش شده است . ( شوهری که فیلم در پرداخت باز هم گل درشت و کاریکاتوری خودشیفتگی و احتمالا خودمحوری او آنقدر پیش رفته که در چند نما عکس بزرگی از صورت خودش را بر در و دیوار خانه نشان ما میدهد ! ) . اکنون سعید فرزند سپیده تقریبا ده ساله است . او مشکل تنفسی دارد و البته در راستای سانتی مانتالیسم افراطی فیلم ، یک پای معلول هم برای او ساخته شده است تا دائم به در و دیوار برخورد کند ( مثل سکانس حمام و سر خوردن او ) . اما اینجا مخاطب آنقدر در آستانه ی موج جدید اشک و آه و فغان برای این مادر و پسر بینواست که نمی پرسد یا اصلا شاید متوجه نمیشود که اگر معلولیت این پسر در اثر شیمیایی شدن مادرش بوده ، دیگر چرا علاوه بر مشکل ریوی یک پای او هم معلول است ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سپیده ظاهرا از محل در آمد تایپ برای یک شرکت انتشاراتی ! به سختی چرخ زندگی خود و فرزند علیل و مادر بیمارش را می گرداند . اما فشار مالی آنقدر فزاینده شده که او برای تهیه ی مخارج دارو ، ناچار از ساز و عشق خود هم گذشته و آن را با اشک می فروشد تا با مبلغی که در ازای آن دریافت میکند به دارو فروشی ظاهرا زیرزمینی ای برود و در آنجا - باز هم در ادامه ی سیاه نمایی های اغراق شده ی فیلم - و در سکانس&amp;nbsp;قالبی و قابل پیش بینی ای&amp;nbsp;که مخاطب دقیق تر انتظار دیدنش را از قبل دارد ، از او در ازای دارو بدنش را طلب کنند و در این میان بار دیگر بیننده آنقدر در ملغمه ای از خشم و نفرت و بغض از وضعیت ایجاده شده و همزمان ترحم برای سپیده گرفتار شده که احتمالا به ذهنش هم خطور نکند که اصلا سهیل کجاست و چرا سپیده در این همه رنج و فلاکت ، لا اقل برای گرفتن اندکی کمک مالی که حق مسلم او و فرزندش است به سراغش نمیرود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;فیلم از اینجا به بعد تا فصل پایان بندی ، با تمام پتانسیل های روایی و تصویری خود به سمت برانگیختن درد و آه و جاری کردن اشک های متوقف نشدنی پیش می رود :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاقات بد پشت سر هم قطار شده اند و هر لحظه باید منتظر باشیم کسی کاری بکند تا منجر به فاجعه ای شود : پسرک در وان حمام در اثر سرخوردن با سر به دیوار برخورد میکند و بیهوش در وان پر آب حمام غوطه ور میشود در حالی که مادر او در حال جواب دادن به تلفن یک ظاهرا مزاحم تلفنی است که از قضا درست در همان موقع زنگ میزند ! سپیده داروهایی را که با آن ماجراها از داروفروش دیو صفت (!) گرفته ، در اثر باز هم سر خوردن (!) به زمین می کوبد تا دو تای آنها بشکند و تنها یکی بماند و به این صورت موقعیت دراماتیک مورد نیاز برای آن سکانس غم بار تقسیم کردن آمپول بین مادر و فرزند فراهم شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این رویه تنها به موقعیت های خلق شده در قصه ختم نمیشود چرا که فیلم علاوه بر اینها از&amp;nbsp;کادر دوربینش هم بهره های فراوان گرفته : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تاکید بر به تصویر کشیدن سر سپیده که در اثر شیمی درمانی به طرز ناخوشایندی بی مو شده ، آن هم در حالی که خواستگار دلداده اش به ملاقات آمده بگیرید تا زوم های پشت سر هم و آزارنده روی چهره ی تک تک آن بچه های معلول و نمایش یکی یکی کودکان آسایشگاهی که سعید هم آنجاست ( راستی مگر سعید معلولیت ذهنی داشت که باید در کنار آن بچه ها نگهداری میشد ؟! ) . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته به اینها&amp;nbsp;کلمات فیلم و مخصوصا آن مونولوگ های تکان دهنده ی سپیده در آن حال زار که روی تصاویر اجرای سعید در حال گریه ی شدید شنیده میشد را هم اضافه کنید : &quot; میم مثل مهتاب ... میم مثل مادر ... &quot; . که دیگر تیر خلاص بود به&amp;nbsp;احساسات فروخورده ی سخت دل ترین مخاطب ها !&amp;nbsp;گرچه اینجای کار یک نکته ی ظریف و دلچسب داشت : سعید که در کل فیلم قادر به نواختن نت می نبود ، بعد از این مونولوگ ها انگار که گویی صدای مادر را از آسمان میشنود ، قطعه را با نت می شروع کرده و با موفقیت ادامه میدهد .&amp;nbsp;به نظرم این یک&amp;nbsp;نکته ی ریز موسیقیایی است که شاید&amp;nbsp;بشود به خاطر همین یک نکته میم مثل مادر را دوست داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و اما سخن به درازا نکشد . نمیتوان صحبت از میم مثل مادر را بدون تمجید از هنر نمایی خیره کننده ی گلشیفته فراهانی به پایان رساند . برای شخص من انگیزه ی دوباره دیدن این فیلم ، چیزی نبود جز چشم دوختن به جادوی نهفته در بازی این هنرمند بسیار با استعداد سینمایمان که در این سن کم عرصه های مختلف موفقیت را با سرعت عجیبی طی میکند . آن پسرک ایلامی هم که در نقش سعید بی نظیر بود و رسول ملاقلی پور بدون شک بیش از &amp;nbsp;نیمی از موفقیت فیلمش را به این دو بدهکار است . و خلاصه آنکه بازی های به یاد ماندنی این دو در میم مثل مادر میتواند بهانه ای باشد تا در آینده هم بارها این فیلم متوسط را ببینیم و لذت ببریم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ها :&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول - آنقدر در این فیلم همه چیز رو و گل درشت پرداخت شده بود که در انتهای سکانس مربوط به آن فرشته ی خیابانی که سعید را به خانه میرساند ، هر لحظه انتظار داشتم که ماشینی برای او ترمز کند و او هم پس از اندکی صحبت سوار شود تا همه شیرفهم شویم که چه کاره است ! اما خوشبختانه این بار بخت یار فیلم بود تا لا اقل از این یک انتقاد فرار کند ! هر چند که با گذاشتن نام تکراری و قابل حدس فرشته بروی چنین دختری به حد کافی در خدمت کلیشه پردازی&amp;nbsp;انرژی صرف&amp;nbsp;شده بود ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم - خواستم راجع به موسیقی فیلم هم چیزی بنویسم . گرچه همه میدانند و بارها گفته شده که این حجم موسیقی برای فیلم زائد بود اما من داشتم فکر میکردم که اگر مثلا&amp;nbsp; قرار بود از کمانچه ی سوزناک&amp;nbsp;کیهان کلهر ( که شنیده ام برای ساختن قطعاتی در فیلم کاپولا هم دعوت شده ) استفاده شود دیگر چه مصیبت نامه ای به راه می افتاد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم - اگر بعد از خواندن این مطلب از اشک هایی که در سالن سینما ریخته اید پشیمان شدید ، زیاد نگران نباشید . بهرام رادان هم در یادداشتی که برای نشریه ی فیلم نوشته بود اعتراف کرده که اگر فیلم را همراه خود گلشیفته فراهانی ندیده بود ( و به این ترتیب یک فاصله گذاری تام و تمام برایش ایجاد نمیشد ! ) ، هرگز نمیتوانست اشک هایش را کنترل کند ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته های اخیرا افزوده : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ملاقلی پور در پاسخ به انتقادات مشابه آنچه در ابتدای این نوشته آمده و در توجیه آنهمه احساس برانگیزی برای دور نگه داشتن بیننده از تامل و تعمق در قصه ی فیلم ، این مسئله را یک موفقیت برای فیلم خود قلمداد میکند ! ( مصاحبه با نشریه ی فیلم شماره ۳۵۲ )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Dec 2006 16:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایت کوله پشتی و دل پیچه ای که می آورد ! </title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>به نظر شما این برنامه ی کوله پشتی حامل کدام نکته ی دندانگیر آموزشی یا فرهنگیست که هر شب و در پر بیننده ترین ساعت به روی آنتن میرود ؟ این فرمول قدیمی برنامه سازی در تلویزیون که آدمی مثلا موفق در یک زمینه را بردارند کنار مجری برنامه بنشانند تا به سوالات تکراری و ثابت او جوابهای قالبی و همیشگی بدهد ، تا کی قرار است هر چند وقت یک بار منجر به ساخت چنین برنامه های گاهی مضحک و گاهی واقعا مهوع شود ؟! لطفا مثل همیشه از یادآوری &quot; مخاطب عام &quot; در تلویزیون استفاده نکنید چرا که من واقعا نمیدانم دیدن مجموعه ای از آدمهای موفق که همگی در غایت ایمان&amp;nbsp;، اخلاق&amp;nbsp;، فروتنی&amp;nbsp;و عشق و خانواده دوستی&amp;nbsp;و سایر&amp;nbsp;فاکتورهای ابدی تلویزیون برای نمایش کسی که قرارست الگو باشد !&amp;nbsp; هستند ، آدمهایی که اگر مرد باشند و سنشان قد بده حتما سابقه ی رزمندگی و حضور در جبهه های حق علیه باطل دارند ( و در غیر اینصورت هم لابد از خانواده ی شهیدند ! )&amp;nbsp;،&amp;nbsp;اگر هم&amp;nbsp;زن باشند حجابشان در راستای &quot; خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خون شهید است &quot; تنظیم شده و البته دسته جمعی هم کیلو کیلو حرفهای شعاری و نخ نما شده آورده اند که تحویل مخاطب دهند ، آیا عامی ترین مخاطب عام را هم بجای آن الگو برداری که مقصود سازندگان برنامه است ، به ریشخند و تمسخر این همه تشابه و همسانی و کلیشه پردازی نمی رساند ؟!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالب تر اینکه این برنامه برای به غایت رساندن دوز تهوع زایی (!) ، از مجری خود - فرزاد حسنی - هم بهترین استفاده ها را میکند ! جوان ابرو گرفته ی ظاهرا خوش سر و زبان که لابد قرارست مظهر نسل نوینی از مجری های تلویزیون باشد که آمده اند تا خاطره ی مجری گری های کسالت بار سالهای گذشته را از ذهن مخاطب پاک کنند . اما آنچنان به خود شیفتگی حاد مبتلاست که افاضه ی فضل و معلوماتش در این برنامه دیگر عرصه و زمینه نمی شناسد ! از اخلاق و فلسفه و هنر و دانشگاه و ... بگیرید تا برسید به اینترنت و چت و اس ام اس ! فقط مانده که ایشان راجع به فواید گاو در زندگی بشر هم داد سخن دهد !! و باز جالب تر اینکه این آدم که نیمچه استعدادی نشان داده بود در بازیگری ( انصافا در آن مجموعه ی کذایی مسافری از هند نقش آرش را بد در نیاورده بود ) و نمیدانم با طناب چه کسی به چاه مجری گری این برنامه افتاد ، آنقدر خود را مرکز عالم&amp;nbsp;پنداشته که به انتقادات بیشماری که از ابتدای پخش برنامه وجود داشته این چنین پاسخ میدهد : &quot; &lt;EM&gt;این حرف ها تنها از یک ذهن بیمار بر می آید &lt;/EM&gt;&quot; ( جوابی که به&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://www.khabgard.com&quot;&gt;سید رضا شکر اللهی&lt;/A&gt;&amp;nbsp;داده بود ) ! خب وقتی بقول خودش &quot; &lt;EM&gt;مخاطبین روزی ۴۰۰۰ نامه ی محبت آمیز برای این برنامه می فرستند - &lt;/EM&gt;&quot; ( کذا ! ) لابد منتقدین جملگی بیمارانی تنگ نظر و حسودند که چشم ندارند این همه موفقیت را ببینند !! ( راستی عدد ۴۰۰۰ آن هم فقط برای نامه ها قدری خنده دار نیست ؟! ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه همه ی اینها را باید با خوش رقصی های دائمی&amp;nbsp;اش برای تلویزیونی ها جمع کرد تا به تصویر واضح تری از او و برنامه اش رسید&amp;nbsp;. از اشک ریختن به پای خاطرات مهمان برنامه&amp;nbsp;که از&amp;nbsp;جنگ و جبهه میگوید&amp;nbsp;تا درفشانی های سیاسی عقیدتی که سخت به مذاق بالانشینان رسانه ی ملی خوش می آید و قس علی هذا ! گرچه که این یکی لا اقل از ویژگی های منحصر به فرد فرزاد حسنی نیست ! و در این سالها سخت عادت کرده ایم به رویت این دستمال&amp;nbsp;در دست مبارک بیشتر مجری های تلویزیون . یکی از نمونه های بارزش هم همین رضا جاودانی که بعد از بازی پرتغال و هلند در برنامه ی یک جهان یک جام ، پای برهنه وسط سخن همه می پرید تا دائم تکرار کند که اینها که خود را مظهر تمدن و حقوق بشر ( کذا ! ) میدانند چرا در میدان فوتبال چنین و چنان کردند ... ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخن ها از این دست بسیار است اما صد حیف که گوشی در رسانه ی ملی بدهکارشان نیست ! و اما راجع به این برنامه ی مستطاب می ماند تنها یک نکته و آن هم&amp;nbsp;اشاره به&amp;nbsp;عادت جاودانه ی تلویزیون است&amp;nbsp;که هر برنامه ای را&amp;nbsp;اگر در یک مقطع زمانی به موفقیت مختصری رسید ،&amp;nbsp;آنقدر سریالی و کشدارش میکند که به معنی واقع کلمه بوی گندش بلند شود ! خودتان بشمرید چند برنامه و مجموعه ی تلویزیونی در سالهای اخیر دیده اید که شماره ی دو و سه شان هم ساخته شد و یکی از قبلی بی مزه تر و لوس تر بودند ؟ واقعا این اصرار جام جم نشینان به حفظ سیاست محدود کردن سازندگان برنامه در دایره ی بسته ی خودی ها می ارزد به اینکه نتیجه اش برنامه ای&amp;nbsp; چنین دل پیچه آور مثل کوله پشتی باشد ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt; :&amp;nbsp;ببینید این&amp;nbsp;ناصر خالدیان&amp;nbsp;چه جالب&amp;nbsp;نوشته در باب&amp;nbsp;چگونگی بالا رفتن از آنتن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&amp;nbsp;راحت باشيد &lt;BR&gt;وقتي مهماني به برنامه دعوت شده خودتان را روي مبل‌ها پهن كنيد و لنگ‌تان را هم مي‌توانيد به ميزان دلخواه باز كنيد. راحت و صميمي همين طور كه در خانه نشسته‌ايد. اصلاً كفش‌تان را دربياوريد و پايتان را در حالي كه انگشت بزرگ آن از جوراب سوراخ شده زده بيرون، روي ميز بگذاريد. به ميهمان برنامه هم مي‌توانيد بگوييد: لطفاً راحت باشين، مجلس خودموني و بي‌تعارفيه. پيژامه بدم خدمتتون!؟ &lt;BR&gt;وسط حرف ديگران هم براي هر چه بيشتر طبيعي بودن اين «راحتي» و خودماني بودن مي‌توانيد انگشت توي دماغ كنيد و اگر افاقه نكرد دستمالي دربياوريد و با سر و صدا در آن فين كنيد. &lt;BR&gt;وقتي كه مهمان برنامه مشغول صحبت كردن است شما با صدابردار و تصويربردار در پشت صحنه كل كل كنيد يا آنها را دست بيندازيد و قاه قاه بخنديد. وقتي مهمان برنامه با تعجب ساكت شد كه ببيند شما به او توجه مي‌كنيد، بگوييد: چيزي نيس عزيزم شما حرفتو بزن! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;■ مهم باشيد &lt;BR&gt;به طور كل تاريخ بشريت به دو دوره تقسيم مي‌شود. يك دوره از خلقت آدم ابوالبشر تا قبل از آمدن شما به تلويزيون و دوره‌ي ديگر بعد از آمدن شما به تلويزيون كه يك انقلاب عظيم فرهنگي و رسانه‌اي به راه افتاد. &lt;BR&gt;در مطبوعات در مورد اهميت وجودي و پرستيژ خود مصاحبه كنيد. مطبوعات زرد عاشق تيپ‌هايي امثال شما هستند و البته چون تيراژ بالايي هم دارند بيشتر از هر نشريه‌ي علمي&amp;nbsp; ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;ادامه ی مطلب را در &lt;/EM&gt;&lt;A href=&quot;http://noqte.com/blogs/blog.php?code=215&quot;&gt;&lt;EM&gt;وبلاگ خودش&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&lt;EM&gt; بخوانید ( حتما بخوانید ! )&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Aug 2006 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانه ی قند و شکر ! </title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>این &lt;A href=&quot;http://www.radiozamaneh.com&quot;&gt;رادیو زمانه&lt;/A&gt; که همه اش قند و شکر است . تک شاخه که نه ، باغچه ی گلی است در میانه ی وبستان و وبلاگستان پارسی که مدتهاست خزانی شده . راستی یک خدا قوت و هزار آفرین به همت این &lt;A href=&quot;http://sibestan.malakut.org&quot;&gt;مهدی جامی&lt;/A&gt; عزیز و همه ی یارانش در زمانه ی وبلاگستان . از دیروز که پخش زنده ی زمانه آغاز شد رفتم تا ببینم چه آورده اند که این همه سر و صدا کرده . با همان&amp;nbsp;بدگمانی همیشگی به اتصال دوزاری دایل آپ ! اما صدای زمانه آنچنان لطیف و خرامان آمد که چند دقیقه ای مسحور نشستم به شنیدن . دخترک مجری به زبان شیرین افغانی معرفی میکرد و هم آهنگ های دوست داشتنی افغانی ، ازبکی و ... پخش میشد . انگار در گنجه ای به رویت باز کرده اند که مملوست از آنچه مدتهاست دوست داشته ای ببینی . حسابی کیفور شدم . از دیروز تا&amp;nbsp;الان هم بحال جوگرفتگی هر که را دیدم از زمانه برایش گفتم و لینک هم دادم با تاکیدات فراوان که حتما برو و ببین ( بشنو البته ! ) خلاصه قصه دراز نکنم که زمانه خود گویاست . بروید تا بگوید ! کاری هم به نقد های مثبت و منفی که هنوز زمانه نیامده سر راهش قطار شده اند ندارم . هنوز زود است برای نقد . گرچه تشویق و همدلی که زمان نمیخواهد و خوشحالم از اینکه وبلاگستان فارسی در این یکی کم نذاشته . زمانه شاید فعلا همان گنجه ی آهنگ بیشتر نباشد اما مطمئن باشید آینده اش روشن است مثل آفتاب . پس این روزها زمانه را بشنوید میان وبگردی هایتان ، هر چه نباشد لا اقل خاطرتان را منبسط میکند در میان این همه دی سی و فیلترینگ و باز ( ‌Buzz ! ) ! راجع به زمانه و ایده&amp;nbsp;ها که دارد خود مهدی و دوستانش سخن ها گفته اند و میگویند . سری به &lt;A href=&quot;http://www.radiozamaneh.com&quot;&gt;سایت&lt;/A&gt; و&amp;nbsp;وبلاگشان بزنید تا بدانید&amp;nbsp;تولد زمانه سرفصلی میتواند باشد در تقویم وبستان فارسی . &amp;nbsp; </description>
<pubDate>Wed, 09 Aug 2006 21:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو کلمه حرف حساب !</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&quot; &amp;nbsp;... ببينم اگر همين هايي که حادثه ی تاسوکي را درست کردند يا يک گروه ديگری در شمال يا جنوب ايران مي رفت و يک ارتش کوچک درست مي کرد و عکس رهبر يک کشور ديگر را هم نصب مي کرد در تشکيلات اداری اش آنوقت چه مي گفتيد؟ حزب الله لبنان همين وضعيت را دارد. ارتش درست کرده، تانک و توپ دارند و بيشتر از اين که پيرو تشکيلات سياسي لبنان باشند دنباله روی ايران هستند. جمهوری اسلامي و همه ی ما ايراني ها برای خودمان همين وضعيت را در ايران تحمل نمي کنيم و اسمشان را جدايي طلب مي گذاريم. هزار جور نمونه اش را هم داريم که با رضايت تمام به سرنگون شدن جدايي طلب ها با رضايت نگاه کرده ايم آنوقت به حزب الله که نگاه مي کنيم يادمان مي رود که اين ها اصلأ يک کشوری درست کرده اند در داخل لبنان. خوب منتظريد همسايگان لبنان بنشينند تماشا کنند؟ يک کودتای نوژه در ايران شد هنوز که هنوز است هر بار که حرفي مي شود هزار جور طعنه به ارتشي ها مي زنند که نوژه يادتان هست؟ آنوقت حزب الله لبنان يک قسمتي از کشور را گرفته و علم و کتل زده برای خودش. مي دانيد من مقايسه که مي کنم مي بينم حزب الله و تاسوکي ها مثل هم هستند. ادعايشان يک جور است. حالا اگر پاکستاني ها مثلأ بريزند تاسوکي ها را قلع و قمع کنند جمهوری اسلامي مخالفت مي کند؟ حالا يک روزی بلاخره معلوم مي شود که دليل حمايت از عرب ها در جمهوری اسلامي اين است که اصلأ عرب ها دارند حکومت ايران را اداره مي کنند. وقتي رئيس مجلس اعلای انقلاب اسلامي عراق مي شود رئيس عدليه ی ايران خوب خودتان باقي اش را بخواني! &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از &lt;A href=&quot;http://freelanceronline.blogspot.com/2006/08/blog-post_06.html&quot;&gt;آزاد نویس&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : البته در مورد اینکه نشستن رئیس مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق&amp;nbsp;در راس عدلیه ایران باید به این نتیجه گیری خطی&amp;nbsp;منجر شود&amp;nbsp;که عرب ها حکومت ایران را اداره میکنند ، حرف بسیار است که باشد برای بعد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Aug 2006 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشروطه ي ايراني !</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>اين متن دستوريست كه جناب مظفرالدين شاه قاجار خطاب به صدر اعظمش نوشته براي فراهم كردن اسباب مشروطه در اين مملكت . درست يك قرن پيش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; جناب اشرف صدراعظم؛&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=storytext&gt;&lt;STRONG&gt;از آن جايی که حضرت باری جل شأنه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ايران را به کف با کفايت ما سپرده و شخص همايون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی ايران و رعايای صديق خودمان قرار داده؛ لهذا در اين موقع که رای و اراده همايون ما بدان تعلق گرفته که برای رفاهيت و امنيت قاطبه اهالی ايران و تشييد مبانی دولت و اصلاحات مقتضيه، به مرور در دواير دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود، چنان مصمم شديم که مجلس شورای ملی از منتخبين شاهزادگان و علما و قاجاريه و اعيان و اشراف و ملاکين و تجار و اصناف؛ به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه طهران تشکيل و تنظيم شود، در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده و به هيئت وزراء دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ايران خواهد شد، اعانت و کمک لازمه را بنمايند و در کمال امنيت و اطمينان عقايد خودشان را در خير دولت و ملت به عرض برسانند که به صحه ملوکانه موشح و بعون الله تعالی به موقع اجرا گذارده شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=storytext&gt;&lt;B&gt;بديهی است که به اين دستخط مبارک نظامنامه ترتيبات اين مجلس و اسباب و لوازم تشکيل آن را موافق تصويب و امضای منتخبين از اين تاريخ مرتب و مهيا خواهيد نمود. اين مجلس شورای مرقوم که نگهبان عدل ما است افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملکت و اجرای قوانين شرع مقدس شروع نماييد و نيز مقرر می فرماييم که سواد اين دستخط مبارک را اعلام و منتشر نماييد، تا قاطبه اهالی از نيات حسنه ما که تماما راجع به ترقی دولت و ملت ايران است کما ينبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگويی دولت و اين نعمت بی زوال باشند. &quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=storytext&gt;&lt;I&gt;در قصر صاحبقرانيه&lt;BR&gt;به تاريخ ۱۴ جمادی الثانيه در سال يازدهم سلطنت&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Aug 2006 21:34:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مروری بر کتاب زمستان 62 نوشته ی اسماعیل فصیح - چاپ اول 1366 </title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;کاریکاتور جنگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; &quot; يك روز لابد در آينده اي نه چندان دور ، يكي از تاريخ نويسان ريش بزي دانشگاه مخزن علم و ادب تهران ، كه در كوران اوضاع فعلي نخواهد بود ، جنگ ايران و عراق را در سالهاي اول جمهوري اسلامي بررسي خواهد كرد . او سعي خواهد كرد از طريق تجزيه و تحليل كامپيوتري اطلاعات و عوامل و متغيرها بفهمد دليل اينكه صدام حسين درست در هفته ي جشن آغاز ششمين سال انقلاب اسلامي دست به حمله به شهرهاي ايران زد و ايران را مجبور به &lt;EM&gt;مقابله به مثل &lt;/EM&gt;كرد چه بود . سعي خواهد كرد بفهمد چرا جنگ تحميلي خونين چهار ساله به كثيف ترين صحنه هاي خود رسيد و البته نخواهد فهميد و مرتب ريش بزي اش را خواهد خاراند . &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اينها بخشي از مونولوگ هاي &lt;STRONG&gt;جلال آريان &lt;/STRONG&gt;راوي داستان &lt;STRONG&gt;زمستان ۶۲ &lt;/STRONG&gt;است . داستان خواندني و&amp;nbsp;به غايت جذاب&amp;nbsp;مقطعي از زندگي دو نفر كه از قضاي روزگار در سفري به اهواز همراه هم ميشوند و زير موشك و بمب و آژير ضد هوايي و در ميانه ي آشوب و هرج و مرج اهواز جنگ زده ي زمستان ۱۳۶۲ ، مدتي را در اين شهر مي گذرانند : يكي &lt;STRONG&gt;منصور فرجام &lt;/STRONG&gt;، جوان متخصص كامپيوتر و درس خوانده ي فرنگ كه مادري پير دارد در اهواز و بعد از ماجراي تلخ مرگ ناگهاني نامزد امريكاييش ، ناز و نعمت امريكاي آرام را به سوداي وطن رها كرده و در اوج جنگ ويرانگر تحميلي بنا به دعوت شركت نفت جمهوري اسلامي و براي تاسيس مركز آموزش تكنولوژي كامپيوتر به اهواز مي آيد . و ديگري هم همين جلال آريان ، استاد بازنشسته ي دانشكده ي صنعت نفت كه او هم در اين سفر پيشنهادي مبني بر ارائه ي يك دوره كلاس گزارش نويسي دريافت ميكند و در مقطع زماني اي كه داستان در آن جاريست ، ساكن اهواز ميشود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اينجا ذكر اين نكته ضروريست كه مقصود نوشته ي حاضر تنها بررسي كتاب ( و نه صرفا داستان ) از زاويه ي نگاهيست كه نويسنده ي آن به جنگ در مقطع زماني زمستان ۶۲ دارد و به همين منظور از بررسي ساير لايه هاي داستاني ( كه البته در مقام خود جاي گفتگو و بازبيني بسيار دارد ) صرفنظر شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسماعيل فصيح قصه را از همان ابتدا با تشريح المان هاي فضاي كاريكاتور گونه ي اهواز در روزهاي جنگ&amp;nbsp;( و در مقياس بزرگتر همه ي ايران ) كليد ميزند : منصور فرجام كارشناس ارزشمند كامپيوتر كه از همه ي امكانات زندگي مرفه در امريكا گذشته و براي خدمت به كشور آمده ، در همان بدو ورود بعد از بلاتكليفي ناشي از بي برنامگي ميزبانانش ، متوجه ميشود كه اصلا اتاقي در هيچ هتلي براي او رزرو نشده و بناچار به همراه همسفرش جلال آريان ( كه حالا كمي هم نسبت به او احساس مسئوليت پيدا كرده ) به كمپ هاي اسكان موقت صنعت نفت ميرود . البته آن &quot; &lt;EM&gt;مركز مستطاب تكنولوژي&lt;/EM&gt; &quot; هم كه فرجام براي تاسيسش به ايران آمده هيچگاه تا پايان حضور او در داستان تاسيس نميشود چرا كه &quot; &lt;EM&gt;برادران&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;متعهد&lt;/EM&gt; &quot; تشكيلات صنعت نفت ، بجاي آنكه به فراهم كردن تجهيزات و امكانات فني آن اقدام كنند در كار نصب پوسترهاي &quot; &lt;EM&gt;مرگ بر امريكا&lt;/EM&gt; &quot; و &quot; &lt;EM&gt;اسراييل بايد از روي زمين محو شود&lt;/EM&gt; &quot; به در و ديوار خالي ساختمان مركز وقت مي گذرانند ! و اسماعيل فصيح هنرمندانه از همه ي اينها در كنار هم استفاده مي كند تا كاريكاتور جامعه ي ايدئولوژي زده ي روزهاي جنگ را به زيبايي برايمان تصوير كند . چنان جامعه اي كه در آن منصور فرجام ( با ذكري كه از احوال او آمد ) بايد پيش از استخدام رسمي در &quot; &lt;EM&gt;امتحان ايدئولوژي&lt;/EM&gt; &quot; شركت كند و چقدر هم اين اوضاع بلبشو و مضحك را خوب ريشخند ميكند آن فصل از كتاب كه فرجام بعد از امتحان از آريان مي پرسد : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;-&amp;nbsp; ميدانستي براي مرد بعد از غسل جنابت وضو مستحبه بگيره اما براي زن واجب ؟&amp;nbsp; و آريان هم در پاسخ ميگويد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp; از من راجع به مراسم قبل از غسل جنابت بپرس ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( راستي آن امتحانات دشوار ايدئولوژي و گزينش هاي كذايي سالهاي قبل كه يادتان هست ؟!&amp;nbsp;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نمونه هايي از اين دست تا دلتان بخواهد در قصه پيدا مي شود . از خود جبهه هاي جنگ بگيريد كه&amp;nbsp; &quot; حاج آقا ( و شايد هم حاج آقاهايي ) آنجا هستند&amp;nbsp;كه به رزمنده ها در كار نوشتن وصيت نامه كمك ميكنند تا&amp;nbsp; سبكبال شوند &quot; ( نقل به مضمون ) و روزنامه هايي كه هر روز وصيت نامه هاي پر طمطراق شهدايي را در صفحات اول خود چاپ ميكنند كه بعضي هايشان به دليل بيسوادي حتي نامه ي ساده اي هم نمي توانستند بنويسند و حالا چنان متون جانگداز و سنگين ادبي اي از آنها بعنوان وصيت نامه چاپ شده است ! و جملگي هم در وصيت نامه براي ادامه ي راهشان به همان شعار رايج &quot;&lt;EM&gt; راه قدس از كربلا&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;ميگذرد&lt;/EM&gt; &quot; استناد كرده اند . شعار ايدئولوژيكي كه مي دانيم آن روزها به مثابه سوخت موتور محركه ي جنگ بود براي ما كه به مرزهاي قبليمان رسيده بوديم و حالا در حال پيشروي بودیم&amp;nbsp;و &quot; &lt;EM&gt;فتح&lt;/EM&gt; &quot; در &quot; &lt;EM&gt;خاك&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;كفر&lt;/EM&gt; &quot; ! فصيح البته اين شعار را هم از تيغ گزنده ي هجو و طعن خود بي نصيب نمي گذارد آنجا كه با ريشخند به تابلوهاي جابجا نصب شده ي &quot; &lt;EM&gt;كربلا ۱۲۵۰ كيلومتر&lt;/EM&gt; &quot; اشاره ميكند كه در آن روزها در جاده هاي جنوبي كشور ديده ميشد و قرار بود القا كننده ي تعلق كربلا به خاك ايران باشد !&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همان جبهه ها جوانكي هست كه آن قدر تحت تاثير تبليغات ايدئولوژيكي كه هر صبح و شب از رسانه هاي جمهوري اسلامي پخش ميشود ، به امداد غيبي و حضور امام زمان در جبهه ها اعتقاد پيدا كرده كه سنگر رها ميكند دربدر &quot;&amp;nbsp;&lt;EM&gt;از اين خاكريز به آن خاكريز به دنبال آقا ميگردد&lt;/EM&gt; &quot; ! و جواني ديگر هم كه در همين جنگ بر اثر اصابت خمپاره از دو چشم نابينا شده و حالا &quot; با افتخار نقش تلفنچي را در جبهه&amp;nbsp;ايفا ميكند &quot; ! و جلال&amp;nbsp;آريان&amp;nbsp; همه ي اينها را مي بيند و براي ما روايت ميكند و&amp;nbsp;وقتي در مقام&amp;nbsp;مقايسه ي خود با با اين خيل آرمانخواهان افراطي بر مي&amp;nbsp;آيد&amp;nbsp;، چاره نمي يابد جز آنكه (&amp;nbsp;شايد از زبان طبقه&amp;nbsp;ي عقيدتي اي&amp;nbsp;كه او نمايندگي ميكند ) بگويد : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; من اهل نور و ايمان نيستم . من اهل خاكم و بد . صحنه ي مبارزه ي من جاي ديگريست . مثلا در رختخواب ! &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته آنچه در كيسه ي راوي از هجو و ريشخند هاي جنگ و تبليغات آن مي بينيم محدود به اينها هم نميشود و در فصلي ديگر نقل ميكند كه : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; از طرف صندلي لاله صداي&amp;nbsp;&lt;EM&gt;ياوه&amp;nbsp;هاي&lt;/EM&gt; تبليغاتچي هاي صدام&amp;nbsp;( از راديو )&amp;nbsp;مي آيد و نابودي ايران و شهرهاي ايران و از طرف دكتر صداي اخبار و شرح خرابيهاي شهرهاي عراق . &quot; كه با اندكي تحمل قابل دريافت است كه در جمله ي دوم هم منظور از &lt;EM&gt;صداي اخبار &lt;/EM&gt;چيزي جز همان &lt;EM&gt;ياوه &lt;/EM&gt;نيست ، گيرم اينجا بنا به معذوريت نمي توانسته از اين كلمه استفاده كند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسماعيل فصيح در اين داستان براي آنكه ديدگاه&amp;nbsp;طبقات فكري مختلف زمان جنگ را پوشش دهد از همان فصل هاي آغازي با ورود كاراكترهايي بنمايندگي از بعضي از اين طبقات كار را پيش مي برد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده ي دكتر &lt;STRONG&gt;يارناصر &lt;/STRONG&gt;كه ساكن اهواز است و در اين روزهاي بمب و موشك و ويراني ، بنا به مسئوليت حرفه اي خويش ( و نه تحت تاثير آرمان يا ايدئولوژي اي خاص ) عليرغم اينكه امكانات خروج از كشور و زندگي امن و آرام برايش مهياست ، در اهواز مي ماند و صبح و شب در بيمارستانهاي شهر به مداواي مجروحين جنگي مشغول است . ( گرچه كه گيرم در دل همين جنگ شب نشيني و باده خواري را هم تعطيل نكرده و هر از گاه با هم قطارهاي خود مجالس &quot; &lt;EM&gt;عزيزان قدر يكديگر بدانيد&lt;/EM&gt; &quot; هم برگزار ميكند ) . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مريم جزايري &lt;/STRONG&gt;همسايه ي دكتر يارناصر كه پيش از انقلاب از كارمندان رتبه بالاي صنعت نفت بوده و حالا پس از اعدام سياسي شوهرش تنزل رتبه پيدا كرده و با محدوديت ها و مزاحمت هايي كه حاج آقايي بنام &lt;STRONG&gt;ابوغالب &lt;/STRONG&gt;( از آن تيپ هاي حزب اللهي رانت خوار و با نفوذ آن روزها كه در اعدام شوهرش هم گويي مسبب اصلي بوده ) برایش ایجاد کرده ، به سختي روزگار ميگذراند و البته ممنوع الخروج هم هست و نميتواند براي ديدن فرزندش به خارج از كشور برود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بيژن جزايري &lt;/STRONG&gt;و همسرش كه ظاهرا قرارست نقش نمايندگي طبقه ي نوكسيه ي شهرنشين را بازي كنند كه اسماعيل فصيح جايي از زبان آريان در توصيف همسر جزايري ميگويد : &quot; او اولين زني بود كه مي ديدم هر گوشش دو سوراخ براي گوشواره دارد ! &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در كنار اينها كلفت پير و ستمديده اي هم هست كه در خانه ي مريم جزايري كار ميكند . &lt;STRONG&gt;ننه بوشهري &lt;/STRONG&gt;كه سه پسرش در جنگ شهيد و اسير و موجي شده اند و دو تاي ديگر هم به همراه پدرشان آواره ي كويت . او به وضوح ديدگاه و تعريف مشخصي از اين جنگ ندارد&amp;nbsp;(&amp;nbsp;كه البته ناشي از كمبود دانش و شناخت سياسيست ) &amp;nbsp;و بنا به مختصات طبقه اي كه نماينده اش است انتظار جز اين هم نيست . حضور ننه بوشهري در اين داستان تنها در همان فحش ها و لعن و نفرين هاي نواري اي است كه به هر بهانه نثار عاملان و آتش افروزان اين جنگ ميكند . ( كه البته باز هم با قطعيت مشخص نيست كدام طرفشان ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نسل جوانتر هم چند نفري در داستان حاضرند . &lt;STRONG&gt;مسعود عدالت فر &lt;/STRONG&gt;جوان لاابالي و عياشي ( تا آنجا كه هميشه در جيب بغل خود بطري جيبي اي مشروب دارد ) كه در آستانه ي خروج از كشور است و &quot; &lt;EM&gt;شوخي هاي كثيف &quot;&lt;/EM&gt;او و قهقهه هاي مستانه اش در فصل مهماني منزل جزايري كه با هنرمندي نويسنده در كنار گريه ها و آه و نفرين هاي جانسوز ننه بوشهري قرار گرفته ، بخوبي فضاي متناقض حاكم بر آن جمع نا متجانس را ترسيم ميكند . &lt;STRONG&gt;لاله &lt;/STRONG&gt;و &lt;STRONG&gt;فرشاد &lt;/STRONG&gt;هم دو جوان دلداده ي يكديگرند كه از فصلي به بعد عشق آن دو به يكديگر و سپس ورود منصور فرجام به ميان آنها و دل باختن او به لاله ، نيروي محرك قصه ميشود . فرشاد جوانكي كه از بخت نامراد تازه مشمول خدمت سربازي شده و عليرغم اينكه كمترين اعتقاد و پيوندي به اين جنگ ندارد ، بايد تا چند روزي ديگر جامه ي رزم به تن كرده و روانه ي جبهه شود . باز از لطائف داستان پردازي فصيح ، حضور &lt;STRONG&gt;ادريس آل مطرود &lt;/STRONG&gt;( فرزند خدمتكار قديمي خانه ي آريان ) در كنار فرشاد است . پسركي كه از ابتداي جنگ در حالي كه ۱۵ - ۱۶ سالي بيشتر نداشته ، داوطلبانه عازم جبهه شده و اكنون كه يك دست خود را نيز از دست داده هنوز به جنگ و دفاع تا سرحد جان معتقد مانده . اعتقادي كه داستان جابجا سعي در اثبات تلقيني و غير آگاهانه بودن آن ميكند . در واقع ادريس نماينده ي جوانان ( و بعضا نوجوانان و حتي كودكان ) نورسيده ايست كه تحت تاثير تبليغات ايدئولوژيك رايج ، با ذهني سفيد و نانوشته پا به عرصه ي جنگ گذاشتند تا جبهه برايشان نه تنها ميدان رزم كه كلاس عقيدتي فرمانده ها و ايدئولوگ هاي فراوان آن روزها باشد . كلاسي كه تاثير آموزه های ( القائات ؟ ) آن را در فصلي كه ادريس با آريان همسفر است به روشني مي بينيم در جملات قالبي و بعضا از بر شده اي كه او به زبان مي آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما در كنار همه ي اينها منصور فرجام ۲۵ ساله هم هست كه از ميانه ي راه داستان درگير تئوري شهادت ميشود و سرانجام نيز خود در پاياني ( با شكوه ؟؟ ) به پاي آنچه كه&amp;nbsp; &quot; عشق مرگ &quot; يا &quot; مرگ عشق &quot; مي نامدش جان مي بازد و در گورستان &quot; &lt;EM&gt;شهيد آباد &lt;/EM&gt;&quot; ، آنجا كه بقول جلال آريان هر گورش گور عشق است ، براي هميشه ميخوابد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;سخن اما به درازا نكشد . در باب منصور فرجام و سرنوشت او كه يكي از مايه هاي اصلي قصه بود ، اينقدر ميتوان گفت كه اگر قرار باشد داستان را از زاويه ي شخصيت و &lt;EM&gt;فرجام &lt;/EM&gt;او بنگريم ، خود نوشته ي مستقلي خواهد شد كه مجالي ديگر مي طلبد و اگر فرصتي حاصل شود پرداختن به آن هم بسیار شایسته&amp;nbsp;و حاوی نکته هاست برای خواننده ی جویا &amp;nbsp;. اما غرض من از اين نوشته چنان كه در پيش هم آمد و البته از عنوان برگزيده هم بر مي آيد ، بررسي اجمالي فضاي كاريكاتوري سالهاي مياني جنگ بود كه &lt;STRONG&gt;زمستان ۶۲ &lt;/STRONG&gt;تصويري جامع از آن ارائه ميكند . و از اينرو قصه درازتر نميكنم تا اين نوشته همين قدر كه هست ، فتح بابي باشد براي نگارنده و هم البته اهل كتاب كه هر يك از زاويه ي ديد خود به بررسي اثر ماندگار و ارزشمند اسماعيل فصيح بپردازند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرتبط :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://mag.khanehdastan.com/article.aspx?id=231&quot;&gt;اسماعیل فصیح : خیلی دوست دارم از زمستان ۶۲ فیلم بسازند &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Jul 2006 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردم ما ، رسانه ي ملي و لبنان و فلسطين</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;آنچه امروز بر لبنان میگذرد ، نشانه است از عزم مشترك جامعه ي جهاني به از ميان برداشتن واپسين حلقه ي آرمانگرايان خاورميانه اي . شكوه هاي روز و شب دستگاه تبليغاتي جمهوري اسلامي از سكوت اعراب هم چون هميشه بي خريدار مي ماند چرا كه گويي دنيا به اين اجماع رسيده است كه حزب الله مسلح ، غده اي سرطانيست كه دير يا زود بايد از پيكر منطقه خارج شود . از همين رو&amp;nbsp;اين روزها&amp;nbsp;شاهديم كه رسانه هاي عرب زبان هم مسابقه گذاشته اند در بخشيدن تريبون به سران اسرائيل براي توجيه و دفاع از مواضعشان ! 
&lt;P&gt;اما چند روزيست كه صحبت از بي تفاوتي مردم ما نسبت به ستمي كه بر ملت لبنان ميگذرد هم ترجيع بند بحث هاي وبلاگستاني شده . راستي چه گندي زده اند بوق هاي تبليغي جمهوري اسلامي طي اين سالها در منجمد كردن احساسات مردم اين كشور . اين همه صبح و شب و گاه و بيگاه ، نمايش تصاوير آرشيوي از خاك و خون و بدن هاي پاره و چشمهاي گريان ، كه به چاشني انواع سرودها و ترانه هاي حزن انگيز هم آغشته بود ، نتيجه اي جز اين هم نميتوانست داشته باشد . قصه ي سرزمين هاي اشغالي براي ملت ما سالهاست كه بوي نايش بلند شده است ! كهنه است و به شدت تكراري . ما كه هر روز عادتمان بوده كه در بخش هاي خبري مختلف رسانه ي مليمان تصويري ببينيم از ظلم و ستم و آتش و گلوله در فلسطين و لبنان ، امروز هم كه نوار غزه زير موشكباران سنگين و بي سابقه ايست كه به سنت منحوس اين گونه جنگها غير نظاميان و سالمندان و كودكان را نيز حتي در برگرفته ، ككمان ديگر&amp;nbsp;نمي گزد ! چيزي نيست ، همان جنگ فرسايشي هميشگي است گيرم آتشش حالا كمي شعله ورتر شده ! تازه به اينها اضافه كنيد ميل ذاتي مردم ما را به مخالفت و گاها ريشخند و تمسخر ايدئولوژي هاي غالب حكومت كه يكي از اساسي ترين هايش هم همين دفاع از فلسطين و لبنان باشد . ببينيد نتيجه چه ميشود ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرتبط :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://angryarab.blogspot.com/2006/07/i-have-just-received-these-pictures.html&quot;&gt;عکس هایی که در رسانه های غربی نمی بینیم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.roozonline.com/02article/016765.shtml&quot;&gt;جنگ لبنان از دو زاویه - احمد زید آبادی &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Jul 2006 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر داشتن</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>تاج از فرق فلک برداشتن&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاودان آن تاج بر سر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بهشت آرزو ره یافتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر نفس شهدی به ساغر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز در انواع نعمت ها و ناز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب بتی چون ماه در برداشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح از بام جهان چون آفتاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روی گیتی را منور داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شامگه چون ماه رویا آفرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناز بر افلاک و اختر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون صبا در مزرع سبز فلک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بال در بال کبوتر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حشمت و جاه سلیمان یافتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوکت و فر سکندر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ابد در اوج قدرت زیستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ملک هستی را مسخر داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر تو ارزانی که مارا خوشترست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لذت یک لحظه مادر داشتن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تقدیم احترام به مقام مادر و تبریک به مادر نازنینم که هر روزم ، روز اوست و&amp;nbsp;فردا که روز مادر باشد&amp;nbsp;تنها نشانه ایست از قراردادی که روی تقویم ثبتش کرده ایم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;پی نوشت : شعر از فریدون مشیری - دفتر تشنه ی توفان&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Jul 2006 19:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس و مکث ! ( بیاد مرحوم گل آقا )</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 450px; HEIGHT: 298px&quot; height=298 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.com/k34qio.jpg&quot; width=640 align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاد روانش گل آقای مرحوم ، ستونی داشت در هفته نامه بنام عکس و مکث . گل آقا خوان های قدیم حتما یادشان&amp;nbsp;مانده . همان ستون که شاغلام عوام ( که چه پرسوناژ دوست داشتنی ای بود ) ، عکسی به دست میگرفت و دو خط شعری هم به زبان طنز همیشه دلنشینش آماده داشت که&amp;nbsp;از آستین در میاورد تا ضمیمه اش کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اما ما که شاغلام عوام نداریم و از آن ذوق و قریحه ی مثال زدنی مرحوم کیومرث صابری هم به تمامی بی بهره ایم ، به درج همین عکس قناعت میکنیم گرچه که خود گویاست و بی نیاز از شرح !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jan 2006 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد علی موحد و همه ی مردان شاه</title>
<link>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>از الطاف کار تحقیق و جویندگی یکی هم اینست که هر چه بیشتر در میان منابع و اسناد جستجو کنی لاجرم به نکته ها و اطلاعات سالم تری میرسی و چه بسا در این میانه گاهی مواجه شوی با اینکه مطلبی را که در جایی خوانده ای منبع دیگری از اساس رد کرده باشد و سندی قابل اتکا نیز آورده باشد تا دیگر به تردید و گمانه زنی گرفتار نمانی . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چندی پیش در &lt;A href=&quot;http://mirzabenvis.blogfa.com/post-4.aspx&quot;&gt;مطلبی&lt;/A&gt; که در آستانه ی بیست و هشت مرداد نوشته شد ، کتابی معرفی کرده بودم&amp;nbsp;بنام &lt;STRONG&gt;همه ی مردان شاه &lt;/STRONG&gt;. تالیف &lt;STRONG&gt;استیفن کینزر&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;. کتاب ، شرح قصه ی کودتای بیست و هشت مرداد بود که چون زبانی روایی داشت و داستان را آنگونه با هیجان ها و جاذبه های داستانی نقل کرده بود ، خواندنش برای اهل کتاب&amp;nbsp;به نظرم خالی از لطف نیامد . هم از آن جهت که بهانه ای میشد برای یک دوستدار تاریخ که در آن روزها پرونده ی کودتا را باز هم ورقی بزند و هم بیشتر از اینرو که میدانم مخاطب عام ، حوصله ی خواندن کتاب های قطور تاریخی که مملوست از پاورقی و پی نوشت های عریض و طویل ندارد و این کتاب به لطف داستان گونه بودنش میتواند بدون سر رفتن حوصله ی خواننده ، نکته ها به او بیاموزد از تاریخ همین پنجاه و چند سال قبل کشورش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باری ، چیزی نگذشته بود که کتاب ارزشمند &lt;STRONG&gt;خواب آشفته ی نفت ...&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jan 2006 15:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mirzabenvis&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>mirzabenvis</dc:creator>
<guid>http://mirzabenvis.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
